یک آغوش پر از مهتاب
شب از من پرسید که آن چیست که از من تیره تر است
بگفتم که آن شبق دو چشم دلبر است
گل سرخی پرسید که آن چیست که از من رنگین تر است
بگفتم که آن لعل لبان آتشین دلبر است
به دست پنبه داشتــم کــه پرسید مرا سپیدتر ز من چیســــــــت در هر کجا؟
بدو گفتم مرا سپیدتر کســــــی اسـت که تصویرش بر قلبم در محبسی است
مه خنده کرد و گفت گویم همــــــــان که زیباتر از من نباشــــد در این جهان
بدو نظر کردم تا تــــــــحقیرش کنـم ز زیبایی یار بگویم و دلگـــــیرش کنم
چو سر برداشتم بگویــــــــــــم سخـن ز احــــــــــــــوالات دنیا بریـــــــــدم من
چو عکس رخ یار در مه شد پــــــدیــد تمام قلـــــــب ها برایــــــــــش تپیــــــــد
همه انگشت ها در دهان جای گرفــت و مهتاب در آغوشـــــــــــم آرام گرفت
نظرات شما عزیزان:
|